انسان می جویم
ای آسمان که خودت را در پشت این کوه بلند پنهان کرده ای
میدانی که امروز وقت گواهی دادن است؟
من هم اکنون نمیدانم باید به کدام سو بگریزم چراکه راه بستست
اصلا نمیخواهم بگریزم
آخر یار اینجاست من کجا گریزم؟
و
من سالها تو را به دنبال خودم کشیده ام. آیا تو نیز میخواستی؟
آیا من نیز همچو ابلهان در عین جهل دچار جهلی مرکب شده بودم
شاید
شاید
شاید دیروز روز بیداری من بود
تو به یکباره از خود بی خود شدی
ومن فقط توانایی درک تو را داشتم و زبانم را قفل زده بودند
ای کاش میتوانستم به یکباره این کار را انجام بدم
ولی ببخش که نتوانم
من همانند یک جسم خارجی ، یا شاید یک جاندار خارجی به تو چسبیده ام و حال تو دیگر شیره ای نداری تا نثار من کنی
من واقعا متاسفم که………و
و اکنون نمیدانم که به چه باید فکر کنم
به این که تو هستی یا اینکه من تو را مجبور به ماندن می کنم؟
یا اینکه تو هستی تا تیغه های لذت مرگ از من دور بمانند؟
آری من آنجا را هیچ وقت از یاد نخواهم برد. جایی که تو از ترس خیس شدن پاهای ضعیفم مرا به کول گرفتی
من نه اینجا، بلکه تمام نقاط با هم بودن و با هم خندیدن را به یاد دارم
اصلا من با آنها زنده ام
و هم اینک به تو مژده ای میدهم و در اختیار را به رویت باز می گذارم. من به هیچ وجه نمیخواهم از مرگ خویش با خبر باشم
و از تیغه های لذت که زمان مرگ مرا خبر میدهند متنفرم
من به آسمان گفته ام تا شاهد بماند که من هنوزم به یاد دارم آن آواز روز عاشقانه ام با تو را
آن روز که اشک های من فقط با صدای تو آرام میگرفت
آری همان روز را میگویم
یادت می آید؟
و تو میدهی به من مژده تاریکی از هم نفس دیگری که باید دیر یا زود کوله بارم را بردارم و بروم
شاید این هم یک مژدگانی از سوی من باشد
من میگویم که باشد
من نمیخواهم مانعی در برابر غریزه ات باشم
و باز میگویم: باشد
می روم

July 8, 2009 at 1:42 pm
چه غمگین بود
.
.مانعی در برابر غریزه.
.
.خیلی خوب بود…و کلی خاطره ی تلخ با خوندن نوشتت زنده شد
.
.
November 19, 2009 at 9:49 pm
یاد ش به خیر
چه روزی بود
با اینکه چهار سالی میگذره ولی هنوز جلو چشمه
با اون چهار نفری که هر کدوم یه ساز میزدن
با اون مهدی که خوابید و نیومد
..
بازم بریم
November 27, 2009 at 8:27 am
دست بردار ازین هیکل غم
که ز ویرانی خویش است آباد
دست بردار که تاریکم و سرد
چون فرو مرده چراغ از دم باد.
دست بردار , زتو در عجبم
به در بسته چه می کوبی سر
نیست , می دانی , در خانه کسی
سر فرو می کوبی باز به در.
زنده اینگونه به غم
خفته ام در تابوت
حرف ها دارم در دل
می گزم لب به سکوت
دست بر دار که گر خاموشم
به لبم هر نفسی فریاد است
به نظر هر شب و روزم سالی است
گر چه خود عمر به چشمم باد است.