I Dont Know Man

سیروان صاحب یک صندلی چرخ دار شد.از این صندلی ها که علاوه بر حرکت در طول محور ایکس و ایگرگ ، حول محور ایگرگ ها هم می چرخد.همان هایی که رئیسان دارند و شاید گاهی به خاطر نشان دادن قدرت، خودشان را می چرخانند
ولی سیروان رئیس نبود ،اهل قدرت نمایی هم نبود.شروع به چرخاندن صندلی کرد.سرش را بالا گرفت
و لامپ کم مصرفی را بالای سر خودش دید که در حین چرخش به سان خورشید برایش بود
در یک لحظه خودش را زمین فرض کرد . کمی سکوت کرد و درخود به چیستی زمین تفکری عمیق کرد
که این چیست؟ و من که نقطه ای در آنم چیستم؟
در همان زمانی که می چرخید و باز هم می چرخید و باز هم می چزخید دور خودش – این چرخیدن همراه با تفکر بود -
درستت همان طوری که در کتابش فرمود: بچرخید و تفکر کنید، همانگونه که زمینی که روی آن هستید می چرخد
آری این آدم است که با شما حرف می زند. یک آدم که خود را زمینی چرخنده در مدار خورشیدش تصور می کند.
حال چه فرق که آن زمین نه بدان عظیمی ، بلکه به عظمت جسمانی کوچک و آن خورشید نه بدان بزرگی و حرارت
بلکه به حرارتی بس کمتر از یک لامپ رشته ای و با نوری دو برابر آن ، تا اهل تفکرم بدانند که انسان از همه چیز برتر است، حتی از خودش.تا بداند که خورشیدش با اینکه کوچک است ولی خواهد توانست بگسترد بر عالم یک انسان ، که آن انسان بزرگتر از هر چیزی ، حتی زمین خر پرور و مهر پرور است.
مگر انتظار دیگری هم جز تابش از تو می رود ای خورشید؟ تو می تابی و گرم می کنی بستر ما را و من فکر می کنم
و باز هم فکر می کنم
فکر
فکر
تا بدانم دلیلش را . تا بخوانم صیغه نمی شود را . تا بدانم معنای نمی شود را . تا تمیز دهم ، می شود را با نمی شود
که آیا این دو از یک ریشه نیستند؟ آیا نیستند؟
با تو هستم ای کسی که در این حالت تهوع چرخشی که به من دست داده است برایت نقش بازی می کنم
تا تو هم روزی به تفکر کمی روی آوری ، زمین درونت را بیدار کنی و بدانی که وقتی تو می چرخی، میلیون ها نفر با تو می چرخند تا برسانند پیام 365 روزه خود را به خورشیدشان : که ای خورشید، وظیفه ام را به انجام رسانیدم و یک سال را بر معشوقم سپردم تا در آخرش بفهمد که جه بر سرش آمده، نه اینکه آن 365 روز را به دور بیندازد و دعایی که می خواند برای سالی باشد که اصلا معلوم نیست من بچرخم برایش یا نه
اصلا شاید در سالش چرخشی رخ ندهد و سال سپری شده آخرینش باشد. همان آخرینی که می کشد تمام آرزو های نا رسیده را
و افسوس که آن آرزوهایی که به او واقعیتش را بخشیده ام، هیچ به یاد نمی آورد.
من بدون هیچ گونه ناراحتی، باز هم می چرخم تا موعد ایستادن فرا رسد . منتی بر تو نمی گذارم
خواهی تفکر کن، نخواستی هم که دیگر هیچ ، فقط گاهی به آسمانش نگاه کن
درست مثل سیروان ، که آسمانش را دید .آن را دید. چرخید . درست مثل مولانا، که آسمانش را دید
و ساعت ها چرخید، درست مثل زمین ، که آسمانش را دید و چرخید تا موعد ایستادنش فرا رسد.
خواهی و نخواهی می چرخی
اما درک این چرخیدن عظیم است که تو را زیبا می کند. تو را می رساند به اوجی که حافظ رفت
به اوجی که سعدی خواندش گلستان و مست کرد او را. مست کرد بوی او ، او را ، که باز هم چرخید تا از قافله عقب نماند
و افسوس سعدی را هم کسی درک نکرد، که اگر می کرد ، تو می دیدی.
الان که بر سر یک زندگی بی ارزش ، چه کارهایی زشتی که رخ نمی دهد
تو اکنون می بینی که زیبایی خریدنی شده و هر کسی قادر است به زیبایی برسد هر چند که درون پوسیده ای داشته باشد و دیگر چه نیاز است که درونی وجود و وجد داشته باشد؟
حال که همه چیز را می توان خرید، چطور است که بخریم درون را از سر کوچه؟
آه ، ای کسی که در این جریان نا مساعد چرخشی من، که حالتش به استفراغی زیبا نزدیک است همراه منی، من می چرخم فقط برای یافتن. می چرخم تا بدانم که چرا سیروان تا به امروز به چیز مانده است؟
و چرا از امروز به آن چیزی که نداشته است ، فکر می کند؟
آه ای تو، که برایت از چرخش نا ملایمات زندگی می نویسم. تو خواهی توانست کردن درک مرا؟
همان توئی که می خندی بر من، همان توئی که مستی را فرو بردن یک جرعه می خوانی و همان هم تو را مست می کند
همان هم به تو آرامش می دهد،
آیا سیروان را درک می کنی؟ سیروان دارد می چرخد، که به تو نشان دهد هر چیز کوچکی، حتی خیلی کوچک، دنیایی دارد بس بزرگ، که تو نتوانی کردن، درک آن را.
تو تا کنون به سبک خویش دنیای خویش را دیده ای ، آیا می توانی به سبکی که من برایت می گویم به دنیا نگاه کنی؟
این سیروان حقیر است.که لبخندش را فروخته است تا برسد به جایی که ارزش خنده را بداند، تا برسد همان جایی که خنده اش از روی مستی اش باشد. او هم اینک خسته و درمانده است و به چیزی جز یک آتشفشان فکر نمی کند. چرا که او زمین شده است و میچرخد و هم اینک استفراغی بزرگ در راه است که شباهت عجیبی به فوران یک آتشفشان دارد. آتشفشانی که شاید نه از روی چرخش تهوع دارد، بلکه از آدم های تهوع دارد که بر رویش فقط قدم می زنند و هیچ به فکر هم سویی با او نیستند
آری این زمین است که می گرید بر تو، استفراغی مملو از نکبت را سرازیر کوچه باغ هایت می کند تا بلکه بدانی این چرخش هم صاحبی دارد و حال آنکه آب در هاون می کوبد و این جمله اثری بر تو نخواهد گذاشت ، چرا که تو هنوز زمین درونت را نچرخانده ای تا مفهوم چرخاندن را بدانی.
همان سان که زیبای عالم می گوید: هر کدام که بشناسد چرخش زمینش را چرخش زمانش را می شناسد ، جای سخت تر ماجرا را که می گوید، تازه می فهمیم که این امر امری اکتسابی است و دیگر تقلب کلاس درسی در کار نیست.
چون در ادامه اش هست که: تا بشناسی ، زبانی برای باز گویی برایت نخواهد ماند و تنها راهت چرخیدن است.حتی اگر بیرون بریزی کثیفی درونت را چون آتشفشان بیرون.
حتی اگر بفهمی که صندلی چر خ دارت نیاز به روغن کاری دارد.حتی اگر لامپ کم مصرفت بسوزد که همه ای نه فقط بهانه ایست که تو بچرخی و بچرخی و بچرخی . تمام ، تمام می شود در لحظه.
بوی سماع را احساس می کنی؟
شاید ملی ما هم توجیهی مثل سیروان برای خود بیاورد. ولی سیروان وابسته به زمان حال است. جایی که صندلی چرخ دار دارد
جایی که عمر مردم در حصرت نشستن روی آن می گذرد و افسوس که فقط نشتن روی آن ، برایشان همه چیز است
بی آنکه از احوال حافظ با خبر باشند. که عشق را آغاز مشکل می داند که افتادن را به همراه دارد.
من می بینم که همه قبل از من و تو، سر نخ هایی از بیدار شدن را فریاد می زنند، که بیدار شو، که بیدار شو
و برای بیدار شدنت ، تو را محتاج یک چیز می دانند. محتاج گرداننده زمین و نه محتاج ساعتی که اسنوز دارد
و 5 دقیقه از آن فرصت می طلبی. که این آن نیست ،که این مادرت نیست که نوازشت کند. این تنها یک فرصت است که قادر است تو را در دام خود ببرد. چه زیبا دامی است.
لا اقل راحتم که می دانم مولایم در آن دام افتاد. خرسندم که حافظ هم در آن افتاد .مفتخرم که اهل دلم همه در آن افتادند
و باز هم مفتخرم، چون قرارست که خودم را در کنارشان ببینم.
آه سیروان ، و آه ای تو که اسمت را نمی دانم:
چقدر زیبا ست لحظه ای که از فرط خوشحالی بمیری. چقدر زیباست وقتی که راه می روی روی زمینش
و میلیون ها زمین را می بینی که بر زمینش می چرخند. تو ، با هزاران سوالت ، فقط جواب می خواهی
و افسوس که جواب نخواهد داد خدایت، چرا که به تو داده است جوابش را ، در آن زمان که نطفه ات بسته می شد
تو فقط خودت را گم کرده ای، پس بگرد، بگرد و بگرد.
درست مثل سیروان
درست مثل سیروان که اولین سوالش این بود که چرا اسمش سیروان است؟
سیروان است که تو را می خواند. گه گاه از تو درخواستی داردتا بدانی دلش درد دارد.از همه ظلم ها ، از همه بی شرمی ها
و فقط یک چیز آرامش می کند.
و آن ………………………………………………………….تو هستی
سر انجامش را نمی داند .سر انجامی که شاید جسمی برایش باقی نماند تا نثارت کند
سر انجامی که شاید از فرط چرخش تمام رگه هایش تو را در خروارها خاکستر، نشناسند
این سیروان است که همه این ها را می داند و دوست دارد تا ادامه دهد این راه را
تا………………………..نمیدانم تا کجا.
تا
تا
تا
تا
تا
ای خداااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااا
ای خداااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااا
تا فراوان شود از پوشش .پوششی عمیق ، تا در سرمای تنش دیگر اثری از کبودی نماند.
تا آنجا که بداند که زندگی حرمت دارد، تا بداند که زیبایی ، آنی نیست که تو می پنداری، آنی نیست که برایش خرج می کنی.
آنی است که پیدایش می کنی. شاید از خروار ها خاک، شاید از تاریخی سراسر ننگو چه باک تو را، اگر می گویند این مردم که تو را نیست آن چیزی که نداری یا تو را هست ، آن چیزی که داری.
تو زیبایی پس ببال به خویشتن که زیبایی ای تو.
ای تو که دمیده است روحت را از خلقتی دیگر
همان خلقتی که برایش آمده ای ، همانی که تو را سفیری بر روی زمین کرده ، نه از خودش، تو را از خودش ندمید.
تا روزی از اعمالت ، شگفت زده شود و گاهی به تو آفرین گوید(شاید هم به خودش) . تو باز هم نشسته ای و از ترس در عین بی ثباتی ، به مرگ فکر می کنی و می هراسی.
سیروان
سیروان
تو را چه شده است؟؟ از چه گریستی بر زمینت ؟؟ تا بارانی سیل آسا را نصیب مورچگانت کنی؟؟
همان هایی که الفبای چرخش را از غریزه با خود دارند، همان هایی که اگر شروع به نوشتن یک داستان کنند ، توان به پایان رساندن آن را هم دارند ، چون غریزه دارند.
پس سیروان بد بخت چه؟
تنهاست در این عظمت اختیار، او اختیار دارد تا داستان را غم انگیز به پایان برساند و این اختیار با اوست ، در هر شرایطی.
و اوست که نمی داند بعد از چرخش چه می شود. آیا باز هم همین است که هست؟ یا شاید نبایستی فکر بعد از آن را بکند.
درست مثل مورچه، همانی که اگر سد راهش شوی تو را گاز می گیرد و بعد از آن شروع به کار کردن می کند.
سیروان را ببین ای تو
که چطور در کلاف به هم ریخته ای گره خورده است و هی می چرخد و بد تر می شود.
ای تو : با من هستی؟ من آرزویم را به تو باز گفتم، که اگر می خواهی آرزویم را به من ببخشی، باید همراه شوی تا بشود چرخش از ما دنیا را راضی . نماند هیچ نا راضی و نماند کسی که مفهوم زیبایی را نداند.
بمیرد شکستن حرمت زیبایی به دست دخترکان بی معرفت و بخندد گل رز به ما ، و از بویش ما را سیر کند .
بیندیشیم به پهن گاو، و بیندیشیم به پشگل گوسفند که چقدر بد بویان زیبایی هستند
نخندیم به سیاهی کلاغ که اوست 300 سال شاهد اعمال سیاه ما و هر چه سیاه باشد، از تاریخ بشریت سیاه تر نیست .
بیندیشیم که کلاغ 300 ساله ، در بدو تولد خاکستری بوده و از همان اول خودش را ممتنع اعلام کرده
بیندیشیم چقدر از چرخاننده اش خجالت ما را کشید، که در دم مرگ ، سیاهیش را به نشانه روی سیاهش ، نشان می دهد
نیندیشیم که چقدر سیروان از باب نصیحت وارد شد، بیندیشیم که سیروان هم
یکیست مثل تو
و این سیروان
دیگه نایی برایش نمانده
جز اینکه بگه : تمام

Advertisement

3 Responses to “I Dont Know Man”

  1. حسام الدین منظوم Says:

    این پست نوشته ی پوریا ی عزیزه و من فقط به خاطر ایرادی که توی ورد پرس داره براش پست کردم و همین.
    حتما بخونید

  2. در کناری از خانه ما………………………………زیبایی

  3. جز تاسف کار دیگری هم بلد هستیم،آن هم نقد بجا و منصفانه است،البته
    اگه طرفداران متعصب اقای افتخاری این نقد ها را آماج حمله قرار ندهند
    بسیار خوشحالم که وبلاگ این حقیر برای شما جالبه.مفتخر میکنید من رو

Leave a Reply

Fill in your details below or click an icon to log in:

WordPress.com Logo

You are commenting using your WordPress.com account. Log Out / Change )

Twitter picture

You are commenting using your Twitter account. Log Out / Change )

Facebook photo

You are commenting using your Facebook account. Log Out / Change )

Connecting to %s

Follow

Get every new post delivered to your Inbox.