در غباری از اندوه
آی داد و بیداد
می خواهم بخوانم از درد های نهان
و
افسوس که درد نهان را ز خاطر برده ام ، ز بس چشیده ام از این درد های آشکار که اگر بیایند ، بلایی خانمان سوز دارند
و تابش سخت است و من ، تاب آن ندارم
و نامش هنوز گرم است و من ، به فکر صدای گرمش
و صدها افسوس و من ، اندر خم پشیمانی
و دلم با او و او فرسنگ ها دور تر ، به مهمانی خاک رفت
و من به هیچ سان درسوگش فرو رفته ام
و بر این باورم که او زنده است هنوز و ما همگی در خواب به سر می بریم
.
افسوس که یک بار هم نبردم بر زبانم جمله ناب دوستت دارم را بر زبانم تا بداند که دوستش دارم
افسوس
افسوس
که باز هم باید افسوس بخورم
درست سیزده روز ندیدمش و این تلخترین هجرانی ست که تا به حال چشیده ام ، و تلخ ترین پشیمانی که چرا چنین شد
و افسوس که چرا
چرا
چرا
چرا
او رفت و من
در حسرت روز های کودکی باز هم گریستم
حیاطی موسوم به حیاط حسین بی رحم ، حیاتمان جریان داشت و من از ته دل می خندیدم
و شاید باز هم توانستم به زندگی نگاه دیگری داشته باشم

August 3, 2010 at 6:33 pm
خدایش بیامرزد
در غمت من رو هم شریک بدون دوست من