Eternity
پناه می برم به آنچه که مفهومی شگفت آور است
پناه می برم به آنچه که تو را به من داد
و به آنچه که تو را از من خواهد گرفت
پناه می برم بر او تا بداند که شب من به چه سان می گذرد
و چقدر کوته فکرم که نمی دانم او می داند
پناه می برم به تو ، آری تو ، همانی که می دانی و همانی که می بخشی و همانی که می گیری
آی با تو هستم ، تویی که مادرم را دیدی ، تویی که برادرم را دیدی ، تویی که مرا دیدی
تویی که نگاهم کردی و در ناباوری زمانه ، کورم کردی و من نشنیدم ندای مرگ را از اتاق مجاور و هنوز غرق در دنیایم وبه کدورت ها می اندیشم
که چقدر زود گذر است ندای زمانه و چقدر دیر می فهمیم که چقدر زود دیر می شود
و هنوز در مفهومش حیران مانده ایم و قوی ترین باورمان از مرگ ، مرگ همسایه است و غافل از اینکه ، مرگ با هیچ کس تعارف ندارد
.
.
.
و باز هم جمله ی تکراری ام را می نویسم ، ولی این بار با خون دل:
شاید وقتی دیگر ، در روی کره ای دیگر ، آنقدر به هم نزدیک شویم تا بتوانی مرا به وسعت تمام دوری ها ، در آغوش بگیری و ندای دوستت دارم را سر دهی ، که اگر این شود ،من نیز خواهم مرد